اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

778

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

ليل را . و اين عبارت از سر باشد نه از نفس . نفس او به روز با اصحاب بود و به شب با زنان . لاجرم چون سرش به حق تعالى منفرد بود ، بدين وجه كه ياد كرديم همه عبارتش از وى بود ، چنان كه خداى عز و جلّ گفت : وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى . و لكن كمال انفراد وى را بود . كس را مقام وى نباشد ، و لكن هركسى را به مقدار خويش باشد . هرچند سر منفردتر عبارت را اشارت از آنجا بيشتر . زفان اشارت همه آنجا كند كه سر نگرد . و اين را به شاهد مثال است هر كسى كه اندر محبت كسى مغلوب گردد همه دلش به دوست نگرد ، و زفان همه سخن دوست گويد . تا مثلى است مبتذل ميان خلق كه گويند : من احب شيئا اكثر ذكره . درستى محبت آن باشد كه پيش دل جز دوست هيچ چيز نماند ، چون جز دوست بيند با كه گويد و از كه گويد ، و اينكه گفت سرا و اعلان ، از سر مشاهدت باطن خواست ، و از اعلان عبارت به ظاهر ، يعنى چون سرم همه ورا مىبيند زفانم همه از وى گويد . باز بيت : « هذا وجود وجود الواجدين له * بنى التجانس اصحابى و خلانى » يعنى يا بنى التجانس يا اصحابى يا خلانى ، و اين بر طريق ندا است ، همىگويد يا هم جنسان من يا دوستان و ياران من وجود واجدان اين است ، اكنون معنى وجود بگوييم . گفت : هذا وجود وجود الواجدين ، وجود اول اشارت به حرفت است به وجد ، و وجود ديگر بار به وجودى كه ضد عدم است . معنى اين سخن آن است كه اين عبارت از توحيد حق سوزش آن كسى است كه حق را يافته است ، يعنى چون به دل يافته است ، يافتن ديدار نيافته است نه ديدار يقينى و نه ديدار عيانى يعنى بديده است به يقين نه به عيان . چون بديد يافت كه يافتن حق جز ديدار نيست و چون بيافت سوزان وجود وى گشت . هر محبى سوزان باشد از سوختن دل وى زفانه زند وزان زفانهء آتش دو چيز پديد آيد : اشارت و عبارت . عبارت دود است و اشارت شرر است . به مقدار قوت آتش حرقت باشد ، و به مقدار